این مرقومه بنا بود سرمقاله فانوس ۱۹ بشود:
به نام خداوند مهربان
بانوي آب ها
امتداد انگشت اشاره ام را كه بگيري و صاف بروي بالا، مي رسي به همانجا كه مي گويم. می رسي به آسمان ها؛ به مطلع نور.
و خورشيد را مي بيني كه دودل تابيدن است و مدتي مي شود كه اين پا و آن پا مي كند. تو گويي هنوز خبردار نشده است! حالا ديگر وقتش رسيده كه خود را بنماياند و ظلمات ارض را از نورش بشكافد. اما با نگاه نگرانش از ابر مي پرسد: مگر مي شود امروز او خواب مانده باشد؟
اينجا، اما تو مي داني دستان سپيدار بسته است و طاقت شقايق ها طاق شده.
اينجا، آسمان غمگين است و گل سرخ خيلي وقت است كه منتظر زمستان است.
و ابر ها بر خلاف هر روز، در جواب آفتاب صحبتشان را با گريه آغاز مي كنند: آري چشمان فاطمه براي هميشه بسته است.
فغان تا عالم لاهوت مي رفت به روي شانه ها تابوت مي رفت
خزان با لاله حيدر چه كرده؟ شرر با برگ نيلوفر چه كرده؟
و اكنون، هنگامه ي غروبت، با قلبي غم زده آمديم تا به گوش جهانيان برسانيم، بانوي آب ها غريبانه رخت بربست.
تقديم به بيكران مهر و عطوفت،
روح كعبه،
المهدي (عج).