گپي خودماني با پدر علم مديريت رسانه؛ دكتر علي اكبر فرهنگي.
· آقاي دکتر شما از روي علاقه ، رشتهي مديريت را انتخاب کرديد ، يا بعد از اينکه وارد رشته شديد به آن علاقه پيدا کرديد؟
خدمت شما عرض کنم که من کاملا بر اساس علاقه شخصي و با اطلاع کامل به اين رشته آمدم . در دورهاي که ما ميخواستيم وارد دانشگاه شويم ، کنکور مانند حالا متمرکز نبود . يعني هر دانشگاه و هر دانشکدهاي بصورت جداگانه امتحان مي گرفت و اين امر به طور کامل در اختيار آنها بود . بنابراين هر کسي که ديپلم مي گرفت ، بسته به علاقهاش در چند رشته امتحان مي داد . من هم طبيعتا چندين جا شرکت کرده بودم ، مثلا در رشتهي دندان پزشکي ، تاريخ و چند رشته ديگر قبول شدم ولي علاقه شخصي من در مديريت بود و بنابراين رشته مديريت را عاملا و عامدا انتخاب کردم و به هيچ وجه تصادفي نبود . حالا ممکن است سوال به اين شکل مطرح شود که چرا مديريت ؟ من در همان زماني که در دوره دبيرستان بودم ، احساس مي کردم مشکل اساسي مملکت ما ، مديريت است و ما منابع کافي و نيروي انساني نسبتا خوبي داريم ولي هيچ گاه ، آن ثمره لازم حاصل نمي شود . ما در آن زمان در دوره دبيرستان درسي به نام فلسفه و منطق داشتيم که درس خيلي خوبي بود و ما با مباني علوم و منطق آشنا مي شديم و معلم ما آقاي عالمي بود که در آن زمان دکترا داشت . ايشان طبقه بندي هاي مختلف علوم را براي ما مطرح کرد و من مدتها با ايشان بحث داشتم . ايشان مي گفت جامعترين علوم ، علومي هستند که با اجتماع سر و کار دارند . مانند اداره امور مردم ، حکومت ، نگهداري سازمانها و … که مديريت نام دارد . از همان موقع من از نظر ذهني بسيار مستعد و آماده شده بودم که رشته مديريت را انتخاب کنم . و نهايتا زماني که به کنکور رسيدم ، چندين رشته را در نظر داشتم که مديريت در راس آنها بود که خوشبختانه قبول شدم و به مديريت آمدم .
· آقاي دکتر چرا در مقاطع بعدي جامعه شناسي و ارتباطات خوانديد ؟ آيا آنها را براي کمک به مديريت ميخواستيد ؟
دقيقا . من زماني که وارد رشته مديريت شدم ، متوجه شدم ، آن رشته هاي اصلي که مديريت از آنها تغذيه کرده و مي کند ، در جامعه شناسي است و من بلافاصله تصميم گرفتم که در جامعه شناسي ، قدرت لازم را پيدا کنم . و خوشبختانه زماني که در اين رشته شرکت کردم ، دانشگاه تهران اساتيد بسيار برجسته اي در رشته جامعه شناسي داشت ، مانند مرحوم دکتر غلامحسين صديقي ؛ مرحوم اميرحسين آريان پور ، آقاي دکتر شاپور راسخ ، دکتر جمشيد بهنام ، مرحوم افشار نادري و احسان نراقي که آن موقع خيلي جوان بود و تازه از فرانسه برگشته بود و معلومات به روزي داشت . خلاصه من آن موقع بود که فهميدم ، مفاهيم تئوري هاي مديريت از کجا آمده و چه کساني روي آنها کار کرده اند و در واقع ، رفتن من به رشته جامعه شناسي ، به دليل تقويت بيسهاي نظري مديريت من بود . اما در مورد ارتباطات ، اصلا داستان چيز ديگري بود . اين در دوره دکترا اتفاق افتاد ، در آن دوره وقتي که من در دانشگاه اوهايو استاد بودم ، زمينه اي مهيا شد ، چون آنجا درسي را داشتند به نام Human Communication يا همين که من الان کتابش را نوشته ام تحت عنوان ارتباطات انساني ، که در برنامه آنها اعتقاد بر اين بود که هر دانشجويي ، در هر رشته اي که مي خواهد فارغ التحصيل شود ، بايد اين درس را بگذراند ؛ در واقع يک درس اجباري براي تمام رشته ها بود ، چه رشته هاي پزشکي و چه رشته هاي مهندسي و چه رشته هاي علوم انساني ، همه بايد اين درس را مي گذراندند ، و شايد به تعبيري مي شود گفت مثل دروسي که ما الان تحت عنوان دروس پايه اي و اساسي ، مثل معارف و تاريخ اسلام و ... داريم ؛ تقريبا اين درس هم براي دانشجويان دانشگاه اوهايو ، يک چنين وضعيتي را داشت . داخل کاتالوگ دانشگاه هم اين را ذکر کرده بودند که ما به اين نتيجه رسيده ايم که هر کسي ، در هر رشته اي که بخواهد فارغ التحصيل شود ، در نهايت بايد با انسانها کار بکند ، يک پزشک بايد بتواند با بيمارانش تعامل داشته باشد ، يک مهندس بايد با کارگران و کارکناني که زير دست او مي آيند بايد بتواند کار بکند ، يک معلم با دانش آموز و دانشجويش بايد بتواند کار بکند ، و حتي يک هنرمند وقتي مي خواهد يک کار هنري عرضه کند ، بايد با جامعه بتواند ارتباط برقرارکند . خوب بر اين اساس ، اين درس ، درس پرجمعيتي مي شد و هر دانشجويي که وارد دانشگاه مي شد ، بايد در همان سال اول اين درس را مي گرفت و قاعدتا شماره آن درس هم 101 بود ، يعني جزو آن اولين درسهايي که بايد مي گذراند . چون سيستم دانشگاه اوهايو هم سيستم کرسي (chair) بود و هر درسي حتما بايد يک مسئولي مي داشت ، وقتي هر سال 6 يا 7 هزار دانشجوي جديد وارد سيستم مي شد ، طبيعتا نمي شد که همه آنها را به يک کلاس برد ، و مي ديديد که 70 يا 80 کلاس بزرگ 50 تا 60 نفري مي شدند ، که اداره کردن اينها خودش يک دانشکده بود ! و قاعدتا هيچ استادي آن را به ميل و رغبت قبول نمي کرد و بنابراين بايستي يک اجباري پشتش مي بود . آنها براي اينکه عدالت رعايت شود ، اين درس در بين دانشکده هاي علوم اجتماعي ، مديريت و دانشکده ارتباطات که خودشان داشتند ، سال به سال مي گشت و هر سال يکي از اين دانشکده ها متولي مي شد و بعد به يکي از استادهاي خودش مي داد ، آن سال تصادفا نوبت به دانشکده مديريت افتاد ، و شوراي دانشکده هم آن را به من محول کردند و قرار شد من اين کار را بکنم ، و من در اين کار با يکسري دشواري ها مواجه شدم . و در نهايت با يک مسئله اي روبرو شدم به نام Communication Apprehension يا ارتباط گريزي و آن به اين معنا بود که آدمها ، علي الاصول يک واهمه اي را مخصوصا در جمع ، از نظر ارتباطي پيدا مي کنند ،که الان شايد در بين دانشجويان خود ما هم چنين چيزي باشد ، يعني ممکن است شما درس را خيلي خوب بداني ولي وقتي استاد آن درس را در جمع از شما سوال مي کند ، هول مي شوي ، نمي تواني جواب بدهي ، دستپاچه مي شوي ، يا حتي اصلا مي گويي من بلد نيستم ،براي اينکه خودت را خلاص بکني ! اينها همان ارتباط گريزي است ؛ به هر صورت اين داستان ارتباط گريزي من را با آدمي آشنا کرد به نام پروفسور جيمز مک کراسکي ، که در آن زمينه بسيار متخصص بود و خوشبختانه وقتي من با ايشان آشنا شدم و علاقه من را به اين مسائل ديد ، خود من هم احساس کردم که يک بخش عمده کار مديريت ما ، ارتباطات است ، و اين مسائل ارتباطي را الان طي دروسي مثل رفتارسازماني و امثال اينها مطرح مي کنيم . خلاصه ، پس از علاقه مندي که من به جيمز مک کراسکي پيدا کردم و مسائلي از اين قبيل ، 6 سال بعد از اينکه من دکتراي اولم را در مديريت گرفتم ، دوباره از سر تفنن وارد دوره ارتباطات شدم و با توجه به اينکه من يک PHD داشتم ، کار براي من راحت بود و خيلي از Requirement ها زياد سنگين نبود و به هر صورت در طي 2 سال توانستم دروس ارتباطات را هم بگذرانم و رساله ام را هم در آن زمينه کامل کنم .
· آقاي دکتر ، تاثيرگذارترين استاد شما در طول دوران تحصيلتان ، چه در داخل و چه در خارج از کشور چه کسي بوده است؟
حقيقتا خيلي ها بودند ، نمي شود يکي را گفت . ببينيد ، آدمي که به رشته هاي مختلف مي رود و آدمهاي مختلفي مي بيند ، هر کدام تاثيرات خيلي زيادي روي او مي گذارند . مثلا در زمينه هاي مديريت در قبل از انقلاب ، آقاي دکتر اقتداري و مرحوم دکتر جليل مسعودي روي من تاثير خيلي زيادي داشتند ، آقاي دکتر حسين وحيدي درس ماليه عمومي به ما مي داد و فوق العاده روي من تاثير گذاشت ؛ در جامعه شناسي ، مرحوم دکتر صديقي و مرحوم دکتر آريان پور تاثير زيادي روي من داشتند و خود احسان نراقي ، که من شيفته درسها و کارهايش بودم . خوب من از يک طرف هم به ادبيات خيلي گرايش داشتم و اغلب کلاسهاي دانشکده ادبيات را هم به صورت داوطلبانه مي رفتم و مرحوم بديع الزمان فروزانفر و مرحوم استاد جلال همايي استادان خيلي برجسته اي بودند و عليرغم آنکه من با آنها درس نداشتم ولي خيلي براي من جالب توجه بودند . يا ما در دوره دانشکده مديريت ، يک درس آيين نگارش فارسي داشتيم -که الان هم شما داريد – که اين درس ما را آقاي دکتر سيد جعفر شهيدي مي داد – همين دکتر سيد جعفر شهيدي فعلي – که ايشان خيلي روي من تاثير داشت . منتها من در دوره دبيرستان هم معلم هاي خيلي خوبي داشتم ، مثل مرحوم جلال آل احمد يا آقاي دکتر خسرو فرشيد وند که الان استاد ممتاز دانشگاه تهران در رشته ادبيات است . که اينها معلم ادبيات من بودند يا آقاي دکتر عالمي در فلسفه .
· آقاي دکتر در طول دوران تحصيلتان ، چقدر به مطالعه کتابهاي غيردرسي مي پرداختيد ؟
بسيار زياد . اصلا شايد بشود گفت که من يکي از آدمهايي بوده ام که بيشتر اطلاعاتم را از کتابهاي غير درسي گرفته ام و مي گيرم . مخصوصا در يک مقطعي ، من يک نوع حرص و ولع داشتم و به قول معروف خوره کتاب شده بودم و جلوي دانشگاه قدم مي زديم و هر کتابي که در مي آمد و در زمينه هاي مورد علا قه من بود ، شروع به خريدن و خواندن آنها مي کردم و همين موجب شده که الان يک کتابخانه بسيار وسيعي پيدا کردم که حالا نگهداري آن بسيار براي من مشکل شده و سه تا خانه- يعني خانه پدري و خانه خودم و خانه اي که در طالقان ساختم- را پرکرده !
· آقاي دکتر ، کداميک از کتابهايي که خودتان تاليف و يا ترجمه کرده ايد را بيشتردوست داريد ؟
حقيقتش اين است که کتابها مثل بچه هاي آدم هستند ، منتها با بعضي از کتابها مدتها حشر و نشر دارد . مثلا کتاب ارتباطات انساني ام را خودم خيلي بيشتر مي پسندم ، به اين دليل که کار تاليفي است و حاصل بسياري از مطالعات من است و شايد بدون اغراق بيش از 700 -800 کتاب را خوانده ام و فيش برداري کرده ام و به تدريج در طول 20 سال آنها را کنار هم گذاشته ام و مطالعات و پروژه هايي که در سازمان هاي ايراني انجام دادم ، با آن در هم آميختم – که اگر کتاب را ببينيد ، متوجه مي شويد – و طبيعتا چون زحمت بيشتري بابت اين کتاب کشيده ام ، علاقه بيشتري به آن دارم و الان هم به چاپ يازدهم يا دوازدهم رسيده است .
· اگر بخواهيد همين الان دو کتاب را براي مطالعه به دانشجويان تو صيه کنيد ، يعني دو کتابي که فکر مي کنيد حتما لازم باشد دانشجوها بخوانند ، حالا مديريتي يا غيرمديريتي ، چه کتابهايي را پيشنهاد مي کنيد ؟
من در وهله اول اعتقادم اين است که يک دانشجوي مديريت بايد تاريخ تمدن بشر را به خوبي بداند ، بنابراين يک کتاب را معرفي مي کنم که البته 20 جلد است ، يعني تاريخ تمدن ويل دورانت ! من هميشه اعتقاد دارم که يک دانشجوي مديريت بايد يک آدم جامع الاطرافي باشد و رشته مديريت يک رشته Interdisciplinary است ، مثل دانش مهندسي يا فيزيک نيست ، شما در فيزيک يا در رياضيات با يک موضوع Abstract سروکار داريد و به همان مي پردازيد ، ولي وقتي وارد مديريت مي شويد با يک نوع دانش Multidisciplinary سروکار داريد که رشته هاي مختلف مثل آمار ، اقتصاد ، سياست و حقوق و .... را بايد بدانيد ، پس بنابراين ، يک دانشجوي مديريت ، يک دانشجوي ساده نمي تواند باشد ، يک آدم پيچيده اي بايد باشد ، البته اين واژه پيچيده را که من به کار مي برم ، به معناي مثبت کلمه است ، يعني من اعتقادم اين است که آدمها هرچه بالغ تر بشوند و دانشمندتر بشوند ، پيچيده تر مي شوند . بنابراين واژه پيچيده را که به کار مي برم ، منظورم درصد بلوغي است که يک آدم بدست مي آورد . يک دانشجوي مديريت به نظر من بايد درصد پيچيده گي اش بايد بسيار زياد باشد ، يعني بايد از علوم و فنون مختلف سر در بياورد تا بتواند يک دانشجوي خوب باشد و مقوله مديريت را در سازمان بتواند لمس کند ، آدمها را در سازمان بشناسد و رفتار آنها را بتواند تشخيص دهد تا برسد به آن حدي که بايد بيايد .
· آقاي دکتر ، شما معمولا به دانشجويان تاکيد زيادي بر شناختن مشاهير و بزرگان مديريت داريد ، دليل اين امر چيست و يا چقدر ضرورت آن را احساس مي کنيد ؟
ببينيد ، هر علمي يک پيشينه اي دارد ، شما بايد آن پيشينه و افرادي را که در آن علم کار کرده اند را بشناسيد ، شما بايد بدانيد تيلور چه کار کرده ، چه زحماتي کشيده و تا کجا جلو آمده . التون مايو تا کجا آمده ، کنت بولدينگ تا کجا آمده ، پيتر دراکر تا کجا آمده و چه مطالبي را مطرح کرده و چه چيز به دانش اضافه کرده ، شما وقتي اين را مي فهميد ، به آن دانش تسلط پيدا مي کنيد وبنابراين من اعتقادم اين است که شما به عنوان يک دانشجوي مديريت تا مشاهير مديريت را نشناسيد و کارهاي آنها را خوب ندانيد و يا در يک حد قابل قبولي نفهميد نمي توانيد تشخيص بدهيد که چه اتفاقي افتاده ، به ويژه هر چه جلوتر مي آييد و مثلا به کارشناسي ارشد يا دکترا وارد مي شويد . اينکه مثلا ما مي گوييم اگر سازمان را اينجوري طراحي کنيم ، اين اتفاقات خواهد افتاد ، خوب اين اتفاقات همينجوري که رخ نداده ، اين يک پيشينه اي داشته و يک کسي مثل رنسيس ليکرت اين را در چندين کمپاني بزرگ امريکا تست کرده و نتيجه گرفته ، وحالا شما اگر رنسيس ليکرت را نشناسيد و با کارهاي او آشنا نباشيد ، نمي دانيد که چه طوري است و چه ساختاري مي تواند به درد سازمان بخورد و يا وقتي بحث مديريت استراتژيک مطرح مي شود ، از يک پيشينه نسبتا مقومي برخوردار است که اگر شما آنرا ندانيد چگونه مي توانيد يک مديريت استراتژيک براي يک سازمان طراحي کنيد ؟ يا يک Business Plan براي سازمان بنويسيد ؟ اينجاست که من مي گويم يک دانشجوي مديريت بايستي پيشينيان علم مديريت را بشناسد ، البته من قبول دارم اگر حالا کسي بخواهد مثل تيلور مديريت بکند ، خيلي عقب مانده است ، ولي ما بايد بدانيم ، زماني که تيلور آمد و مباحث خودش را مطرح کرد ، بشريت در کجا بود و اينجاست که آن تاريخ تمدن ويل دورانت به درد ما مي خورد که مثلا زماني که تيلور مباحث Time & Motion Studies را مطرح مي کند و مديريت علمي را پايه گذاري مي کند ، واقعا يک اختراع بزرگ بشري در آن مقطع بوده است ولي الان بيش از صد سال از آن گذشته و حالا خيلي چيز پيش پا افتاده اي است . درست مثل اين است که الان يک جوان 16 -17 ساله بگويد ، من همه چيزهايي که ابوعلي سينا مي دانسته را مي دانم و خيلي هم بيشتر ! راست مي گويد منتها بايد در نظر بگيريم ، در زمان ابوعلي سينا ، داستان از چه قرار بوده است! بنابراين به اين خاطر است که من هميشه اصرار دارم که شما بايد پيشينه مديريت را خيلي خوب بدانيد تا بفهميد چه اتفاقي در رشته مديريت رخ داده است .
ادامه دارد ....